عبدالله مستوفى

203

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

قسمت‌هائى كه به بدن ملصق مىشود ، بهتر حجم و قطعات بدن و گود و بلندىهاى آن را ظاهر ميسازد . نقّار ، چنان با استادى بدن لخت اين خوابيده را زير اين پارچه نمودار كرده بود كه به مجرد نگاه كردن به آن ، انسان ميفهميد زن لختى را زير يك ملافه‌اى از بهترين كتانها خوابانده‌اند . نگاه ملك به سمت مجسمهء زن پرواز كننده بقدرى جذاب و نگاه زن بجانب بچه‌اى كه به او ميداد بقدرى با استرحام ساخته شده بود كه محتاج به هيچ نوع توضيحى نبوده بيننده را متوجه ميكرد كه شخص خوابيده زن جوانى است كه تازه از زائيدن فارغ شده و بلافاصله بدرود زندگى گفته و در همانوقت كه او را براى راحت ابدى خوابانده و برحسب معمول دو نفر راهبه بالاى سر و پائين پاى او نشسته و سر خود را پهلوى جنازه « 1 » گذاشته و مشغول دعا براى او هستند ، بچهء تازه به دنيا آمدهء او هم مرده است و ملك موكل بروح اين زن كه ميخواهد بعالم بالا برود ، روح بچهء او را به او تقديم مىكند كه « تنها نرو ، بچهء خود را هم همراه ببر ! » به همين جهت ژنرال اسليد و پاركر توضيحى نداشتند بدهند . من هم بقدرى از ديدن اين مجلس متأثر شدم كه فراموش كردم از ژنرال اسليد تحقيق كنم كه اين شرح مردن همان شاهزاده خانمى است كه قبر او و بچهء او را در بقعهء ملكه ديديم ، يا راجع بيكى ديگر از شاهزاده خانمهاى خانوادهء سلطنت است . ولى حالا كه فكر ميكنم مجسمه‌اى كه با مادرش در بقعه ديديم از اين بزرگتر و بچهء رسيده‌اى بود و نبايد اين دو مجسمه از يكواقعه حكايت كند . چقدر از اين قبل واقعات در هر روز و ساعت بلكه هر دقيقه‌اى در اين دنيا اتفاق ميافتد كه براى ابدى كردن حادثهء آنها مجسمه‌اى بنا نميكنند ، سهل است ، تاريخچه‌اى هم براى آنها نمينويسند . حتى قوم و خويشى هم ندارند كه لا محاله تا يكى دو روز از مرگ بيموقع آنها غمگين شوند و مثل يك مشت برگ خشكى كه در حين انداختن درختى از آن جدا و زير دست و پاى درخت‌افكنها پامال مىشود ، هيچكس غصه‌اى براى آنها نميخورد . حتى يك « دريغ » و يك « افسوس » هم كسى بدرقهء آنها نميفرستد . « ننگ بزرگان و مرگ مفلسان سر و صدا ندارد » ، مگر مثل دهاتى خودمان نيست ؟ ! بعد از اين تأثر لازم بود تفريحى كنيم ، ژنرال پير ما را بگلكشت پارك برد ، مجموعهء گل سرخ اين پارك ديدنى است ، بخصوص كه درست فصل گل سرخ هم هست . بعد بقصر مراجعت كرده نهار خورديم و قدرى در اطاقهاى قصر باز گردش كرديم . گويا سه ساعت بعد

--> ( 1 ) - اين جنازه متعلق به شارلوت دختر پرنس رژان ژرژ چهارم آينده است كه ميبايست ملكهء انگلستان شود . ولى اين دختر سر زا رفت و بعد از مردن او پرنس رژان پادشاه شد و باسم ژرژ چهارم چند سالى سلطنت كرد . بعد از او برادرش بسلطنت رسيد و دختر اين پادشاه دومى ويكتوريا ملكهء انگلستان است كه مادر ادوارد هفتم پدر ژرژ پنجم و او پدر پادشاه حاضر انگلستان است . پرنس رژان كه بالاخره ژرژ چهارم پادشاه انگلستان مىشود خيلى مرد ابهت دوستى بوده است و ابنيه و عمارت زيادى در لندن هست كه امروز باسم او معروف است .